گزیده ای از بهترین وپرخواننده ترین کتابهای منتشر شده

گزیده ای از بهترین وپرخواننده ترین کتابهای منتشر شده

ashtibketab@

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۳ دی ۹۶، ۰۰:۳۳ - محمد روشنیان
    سپاس
  • ۰
  • ۰

نام نویسنده : مارک فیشر

ترجمه : گیتی خوشدل

فصل 1: حکایت مشاوره مرد جوان با خویشاوندی دولتمند
روزگاری جوانی هوشمند می‌زیست که می خواست دولتمند شود. او به ستارة بخت خود اعتقاد نداشت. آکنده از نومیدهای دیگر دست و دلش به کار نمی‌رفت.
در این فکر و رؤیا بود که به کار جدیدی دست بزند و تنگناهای مالی‌اش را یکباره و برای همیشه از بین ببرد.
او می‌خواست نویسنده شود تا داستانهایش او را دولتمند و پر آوازه کند، اما جرأت نداشت به کسی بگوید که چه رؤیایی در سر دارد.
بارها تصمیم گرفته بود از کارش استعفا دهد اما نمی توانست، گویی شهامتی که درگذشته او را برای رسیدن به خواسته‌هایش یاری می‌داد از دست داده بود. روزی که به شدت احساس ناکامی می‌کرد ناگهان به کفر دیدار عمویی افتاد که بسیار دولتمند بو. شاید می‌توانست اندرزی دهد یا بهتر از ان پولی! عمویش او را بی درنگ پذیرفت اما قبول نکرد که به او وام دهد زیرا بر این باور بود بود که با یان کار به او کمکی نمی‌کند. پس از گوش سپردن به حکایت ناله و فغان جوا ناز او پرسید آیا فکر می کنی کسی که ده برابر تو در می‌آورد، هفته‌ای ده برابر تو کار می‌کند؟ خیر، بلکه باید در کارش رازی باشد که تو یکسر از آن بی خبری.
عمویش تصمیم گرفت برای کمک او را نزد مردی بفرستد که به او دولتمند آنی می‌گویند. او این نام را برگزید زیرا مدعی است که پس از کشف راز حقیقی تحول، یک شبه دولتمند شده است.

فصل 2 : حکایت دیدار جوان با باغبانی سالمند
جوان به سوی شهر دولتمند آنی رهسپار شد با هزاران فکر و سؤال در ذهن پس از وارد شدن به امارات مستخدم به او گفت که دولتمند آنی در این لحظه نمی‌تواند او را ببیند و باید در باغ منتظر بماند. در حال قدم زدن در باغ به باغبان پیری برخورد که به نظر با حیثیت بود.
باغبان از او پرسید: اینجا چه می‌کنی؟ جوان پاسخ داد: می خواهم دولتمند آنی را ببینیم، جویای اندرزش هستم. باغبان گفت: 10 دلار داری؟ جوان گفت: این تمام پول همراه من است. باغبان گفت: عالیست فقط به هین مقدار احتیاج دارم. بالاخره با تمام شکو تردید تمام دارایی همراهش را به باغبان داد، در صورتی که بعد از چند دقیقه فهمید که باغبان 000/25 دلار به عنوان پول توجیبی به همراه دارد،‌اول خشمگین ولی بعد متوجه شد که او همان دولتمند آنی است.

اولین قدم این بود که جوان بخواهد دولتمند شود و با صدای بلند فکر کند آنها برای صرف شام روبروی هم نشستند دولتمند جام شرابش را بلند کرد و گفت بیا به سلامتی نخستین میلیون دلار تو بنوشیم.
در طول صرف شام جوان فهمید که باید از کارش لذت ببرد و از اسرار دولتمند شدن آگاه شود و با شور و اشتیاق طالب آن باشد.

فصل 3 : حکایت آموزش جوان، برای غنیمت شمردن فرصت و خطر
دولتمند از جوان می‌پرسد: اگر پول داشتی حاضر بودی چقدر برای اسرار دولتمندی بپردازی اولین رقمی که به ذهنت می رسد بگو.
جوان می‌گوید: صد دلار.
پیر مرد می خندد می گوید پس واقعاً معتقد به وجود این اسرار نیستی. فرصت دیگری به جوان داد، اینبار پاسخ می‌دهد: فراموش مکنید که ورشکسته‌ام. دولتمند ندا داد: از ازل دولتمندان از پول دیگران سود جسته اند تا بر دارایی شان افزوده اند.
دسته چکت همراهت هست؟ جوان دسته چکش را در حالی که شکس داشت به پیر مرد داد، موجودی آن چهار دلار و نیم بود.
دولتمند قلمی به جوان داد و گفت رقم موردنظرت را بنویس، جوان گفت نمی دانم چه بنویسم! دولتمند گفت خوب بنویس.
25000دلار یا اگر کم است 000/50 دلار.
جوان گفت ولی این چک هرگز پاس نمی شود و برگشت می خورد.
دولتمند جواب داد. من بزرگترین معامله‌ام را همین گونه انجام دادم. چکی به مبلغ 000/25 دلار امضا کردم و به دست و پا افتادم آن را تهیه کنم.
اشخاصی که صبر می‌کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد، هرگز کاری را به انجام نمی رسانند»
اگر می خواهی در زندگی موفق شوی، باید مطمئن باشی که حق انتخاب نداری» پس اکنون پشت خود را به دیوار بچسبان و آن چک را به من بده.
جوان هنوز تردید داشت که چک را امضاء کند، دولتمند گفت بیا با یانت سکه شیر یا خط بیاوریم، اگر تو بردی 000/25 دلار جیبم را به تو میدم، اگر من بردم توچک را امضاء کن.
جوان در صورتی که تاریخ چک برای یکسال دیگر باشد حاضر به شرط بندی شد. شرط را باخت و با دستی لرزان امضاء کرد. سپس پیر مرد نامه‌ای به او داد و گفت تا زمانی که در اتاقت تنها نشدی نامه را باز نکن.
جوان قول داد و کنجکاوانه به اتاقش رفت.


فصل 4 : حکایت به حبس افتادن جوان
بالاخره جوان در اتاقش تنها ماند،‌ اتاقی بسیار مجلل با یک پنجره که از سطح زمین بسیار فاصله داشت.
نامه را گشود، در کمال تعجب صفحه را خالی و سفید یافت.
احساس کرد چقدر ابله است که در مقابل یک نامه سفید مبلغ گزافی پرداخت کرده، او اغفال شده بود. تصمیم گرفت فرار کند. شاید زندگیش در خطر باشد، اما در از بیرون قفل شده بود و هرچه زنگ زد مستخدم نیامد، زندانی شده بود. روی تخت دراز کشید و پس از کلی پریشانی خواب او را ربود.

فصل 5 : حکایت آموزش ایمان
صبح بعد جوان تنها اندیشه اش این بود که پی رمرد را بیابد؛ اسرارش را ب او بدهد و چکش را پس بگیرد. به سمت در رفت دیگر قفل نبود. پیر مرد را سر میز صبحانه یافت که داشت سبکه را به هوا می‌انداخت. جوان را دید و گفت فقط 15 بار بلدم به صورتی یندازم که می‌خواهم باز 11 ببازم. جوان دریافت که دیروز کلک خورده، پیر مرد گفت من فقط مهارتم را به کار گرفتم بعضی‌ها شرافت را با مهارت اشتباه می گیرند و این دو با هم متفاوتند جوان گفت شما به من کلک زدید. دولتمند جواب داد: ان راز دولت است. پیر مرد گفت شما بصرت ندارید این کاملاً طبیعی است، ذهنتان هنوز نابالغ است، هر بار به شک افتادی به یاد بیاور که نبوغ در سادگی است. ابتدا قبول این موضوع مشکل است، ولی بعد از زمانی فهم و ادراکش آغاز می‌شود.
دقیقاً با تمام وجودم همین امید را داشتم فهم ـ و ادراک»
پس از شما می خوهم اندکی ایمان داشته باشی، اگر رازی وجود داشته باشد به خاطر ایمان صاحب می‌شوی و اگر نه چیزی را از دست نمی‌دهد.

فصل 6 : حکایت آموزش تمرکز بر هدف
دولتمند گفت زمان با من بودن محدود است. هر سؤالی داری بپرس اگر می‌خواهی براستی دولتمند شوی رقمی که می خواهی به دست آوری و زمانی را که برای بدست آوردن آن به خود می‌دهید روی همان برگه بنویس. تمام کسانی که دولتمند شده‌اند با نوشتن رقم و زمان آن، به آنچه خواستند رسیدند. «اگر ندانی به کجا می‌روی، احتمالاً به هیچ کجا نخواهی رسید» اکثر مردم از این اصل بی‌خبرند که زندگی دقیقاً به همان چیزی را می دهد که می خوهیم، پس به من بگو سال آینده چقدر می‌خواهی بدست آوری. جوان با این که مجاب شده بود، حرف پیر مرد درست است، با تأسف گفت نمی دانم، دولتمند گفت: خوب رقمی را بنویس که دوست داری تا سال آینده داشته باشی. به تو فرصت می دهم، سپس ساعت شنی روی میز را برگرداند و وقتی‌اخرین دانة شن پایین افتاد هنوز رقم معینی انتخاب نکرده بود. دولتمند پرسیدک خوب! جوان بزرگترین رقمی را که به ذهنش می‌رسد اهسته برروی کاغذ نوشت. فقط 000/50 دلار. انتظار داشتم برای بار اول بنویسی 000/500 دار. پس از الآن کاری شروع می کنیم به نام کارکردن با خویشتن.
از جوان خواست ذهنش را گسترش دهد و رقمی دیگر بنویسد. 000/75 دلار نوشته شد. پیرمرد گفت: درون هر انسان نعی رم است این شهر هم دقیقاً همان صورتی است که تصویرش می کنی. با افزایش رقمی که نوشتی حد و مرز شهر خود را گستردی. بزرگترین محدودیتها، حدودی است که انسان به خویشتن تحمل می کند. از این رو بزرگترین مانع کامیابی، مانعی ذهنی است.
پیر مرد از جوا خواست این بار رقمی بسیار جسورانه تر بنویسد. جوان نوشت 000/100 دلار و اعتراف کرد این حداکثر رقمی است که می ـواند تصور کند.
راز هر هدف این است که هم جاه طلبانه باشد و هم قابل دسترس اکنون به اتاقت برو و تارخی روز، ماه ، سال زمانی را بنویس که دولتمند شده‌ای و می‌خواهی همانطور باقی بمانی. مادامی که به آرمان دولمند شدن خو نگرفته‌ای و این آرمان بخشی از زندگی و درونی‌ترین انیدشه‌هایت نشد. هیچ چیز نمی‌تواند به تو کمک کند تا دولتمند شوی.

فصل 8 : حکایت کشف نفوذ کلام
پیر مرد پرسید: تمرین چطور بود به خیر گذشت؟ جوان گفت: بله اما سوالهای زیادی دارم. اول اینکه چگونه باور کنم که ظرف مدت کوتاهی دولتمند می‌شوم در صورتی که هنوز خیلی جوانم و حتی نمی دانم در چه رشته‌ای می خواهم مشغول به کار شوم.
پیر مرد جواب داد: جوانی مانع نیست. افراد بی شماری از توجوانتر دولتمند شده اند مانع عمده بی‌خبری از راز است. یا دانستن و به کار نبستن آن.
جوان گفت: من آماده به کارگیری آن هستم ولی نمی توانم صادقانه خود را مجاب کنم که دولتمند می‌شوم. پیر مر گفت: طبیعتاً چندی زمانی خواهد برد تا آنچه در طول این سالها بافته‌ای بشکافی.
هرچه منش انسان نیرومند‌تر باشد، اندیشه‌هایش قدرتمند تر خواه بود و سریعتر متجلی خواهد شد» هراکلس فیلسوف وباستانی یونانی بر این باور بود که: منش یعنی تقدیر.
خواستن بهترین مایه بقای اندیشه‌هایت است. هرچه خواستن شدیدتر باشد خواستة‌هایت با شتابی افزونتر در زندگی متجلی می‌شود. راه دولتمند شدن خواستن شدید آن است، در هر زمینه زندگی، صمیمیت و شدت،‌لازمة کامیابی است. آرزوی سوزان لازم است اما کافی نیست آنچه فاقد آنی ایمان است و راه کسب ایمان از طریق تکرار کلام است. جوان گفت: فکر می‌کنم مبالغه می‌کنید چطور می‌توان از طریق جادوی کلام دولتمند شد. پیر مرد نامه‌ای به جوان داد تا در تنهایی بخواهند در نامه فقط یک کلمه نوشته شده بود خدا نگهدار امضاء دولتمند نی. همان موقع صدای عجیب از پشت سرش شنید. کامپیوتری که تا به حال متوجه آن نشده بود روی صفحه آن این جمله تکرا شده بود:
فقط یکساعت از زندگی باقی مانده
فقط یکساعت از زندگی باقی مانده
جوان ترسید. آیا این یک تهدید بود. آخر مگر من چه آزاری به او رسانده‌ام چرا باید تهدید به مرگ شوم. همه چیز عجیب بود تصمیم گرفت فرار کند اما در اتاق دیگر بار قفل شده بود هرچه فریاد کشید صدایش به جایی نرسید. از پنجره متوجه مردی شد که به ساختمان نزدیک می‌شود. ردای گشاد سیاه بر تن و کلاه لبه پهن سایهی بر سر داشت قلب جوان از کار ایستاد به جز قاتلی استخدام شده برای کشتن او چه کسی می توانست باشد. گویی به دام افتاده بود. چندی بعد در باز و مرد سیاه پوش وارد شد. در کمال تعجب دولتمند انی را دید. با آرامش به مرد جوان نگریست و گفت: حالا جادوی کلام را درک کردی.
وقتی تخیل و منطق با هم در تضادند، همواره تخیل پیروز می‌شود

فصل 9 : حکایت نخستین اشنایی با دل گل رخ
دولتمند به جوان گفت: کلام بر زندگیمان عمیقاً تأثیر می گذارد. اندیشه ـ حتی دروغ ـ اگر معتقد باشیم ه راست است می‌تواند بر ما اثر نهد. نباید بگذاری مشکلات آنقدر برایت مهم شود که به تو ضربه بزند.
سفر شاید دراز و دشوار باشد. اما هرگز از آن دست نکش. به تو قول می هم ارزشش را خواهد داشت.
جهان چیزی جز بازتاب ضمیر دروت نیست.
اوضاع و شرایط زندگیت آیینه‌ای است که تصویر زندگی درونت را باز می‌نماید.

فصل 10:‌حکایت تسلط بر ضمیر ناهشیار
دولتمند ادامه داد: اگر ایمان داشته باشی که کاری را به انجام برسانی، حتماً انجام می‌شود.
جوان گفت: نمی‌توانم باور کنم که پس از 6 سال دولتمند می‌وشم.
دولتمند: هرچه آن را درونی تر کنی، قدرتمند‌تر می‌شوی، تخیل همان چیزی است که بعضی می‌گویند ذهن ناهشیار. بخش نهفته ذهنت است و بسیار قدرتمند تر از بخش هشار، ذهن نیمه هوشیار در برابر نفوذ کلام تأثیرپذیر است.
عزم و اراده نیز می‌تواند بر ذهن نیمه هشیارت اثر بگذارد.
بهترین راه حل تکرار است. این فن «تلقین به خود» است.
جوان گفت:
خب، فکر می‌کنم مجابم کردید که آن را بیازمایم، اگرچه باید این حقیقت را به شما بگویم که هنوز ظنینم.

فصل 11: حکایت بحث درباره ارقام و قواعد
دولتمند پشت میز تحریر نشست و کاغذی به جوان داد که بر رویش نوشته بود:
«
تا پایان این سال داراییهایی به ارزش 31250 دلار خوهم داشت. هر سال به مدت 5 سال این دارایی را 2 برابر خواهم کرد، تا .... میلیونر شوم».
و سپس گفت: تو نیز قاعده‌ات می‌تواند چنین باشد.
باید هدف‌های کوتاه مدت برای بزرگترین هدفت تعیین کنی.
مهمترین چیز این است که هدف‌هایت را برروی کاغذ بنویسی.
مراقبت فرصتها باش و همین که فرصتی پیش آمد، بی درنگ آن را بقاپ.
با دست روی دست گذاشتن اضافه حقوقی نمی‌گیری.
پس نباید دربرداشتن گامهای لازمی که تو را به هدفت می‌رساند تردید کنی.
وقتی برنامه‌ریزی‌ات درست باشد، ذهن ناهوشیارت برایت شگفتیها خواهد آفرید. وقتی به ان دستور بدهی که 000/10 دلار بر درآمدت بیفزاید، قطعاً ان را اجرا خوهد کرد.
«
زندگی دقیقاض به ما همان چیزی را می دهد که از ان انتظار داریم نه کمتر نه بیشتر»

فصل 12 : حکایت یادگیری نیکبختی و زدگی
دولتمند گفت: بیشتر مردم می خوهند خوشبخت باشند، اما نمی دانند جویای چیستند. پس ناگزیر بی آنکه هیچگاه آن را یافته باشند می‌میرند. حتی اگر آن را بیابند، چگونه آن را تشخیص بدهند؟ آنها دقیقاً‌مانند جویندگان دولتمند. به راستی می‌خواهند دولتمند شوند. اما اگر بی درنگ از آنها بپرسی چقدر می‌خواهند در سال بدست آورند، بیشتر شان قادر به پاسخ گفتن نیستند. اگر ندانی به کجا می‌روی، معمولاً‌ به جایی نمی‌رسی».
این از نظر جوان کاملاً مفهوم بود. به طرزی خلع سلاح کننده ساده، به فکر افتاد چرا هرگز پیش از این به آن نیندیشیده بود.
جوان پرسید: «آیا شما همیشه خوشبخت بوده‌اید؟»
دولتمند: «ابداً، زمانی بود که یکسر نکبت با ر بودم . اندیشه خودکشی نیز به سرم زد اما آنگاه من نیز دولتمند پیری را ملاقات کردم که تقریباً ‌همن چیزهایی را به من آموخت که امروز به تو می‌آموزم. نخست بسیار شکاک بودم، نمی‌توانستم باور کنم که این نظریه در مورد من کارگر افتد. اما چون همه چیز را ازموده بومد و هنوز ناموفق بودم و چون چیزی را از دست نمی‌دادم، مشتاق بوم که بیازمایمش. سی ساله بودم و احساس می‌کردم عمرم را به هدر می دهم گویی همه موهبتها از دستم می‌گریختند.
چندی نگذشت که ان گونه تفکر را آغاز کردم به عبارت دیگر انقلابی در ذهنم پدید آمد. تقریباً چندی پس از اینکه با خود تکرار کردم. «هر روز از هر جهت، بهتر و بهتر می‌شوم.»

فصل 13 : حکایت یادگیری بیان خواسته‌ها در زندگی
دولتمند کاغذی به جوان داد و گفت:
هرچه را که از زندگی می‌خواهی بنویس. باید دقیق باشند»
رؤیایت چیست؟ از چه چیز راضی خواهی شد؟ این بسیار مهم است که همه جزئیات نوشته شوند. هرچه تصویرت دقیق‌تر باشد، مجالهای تجلی آنها بیشتر خواهد بود. جزئیات بسیار مهمند، اندیشه هایت که به طوری اسرار آمیز و غیر منظره و به طور منظم تقویت می‌شوند، وقعیتهایی را پدید می‌اورند که به آنها اجازه می‌دهدبه واقعیت تبدیل شود.
به خاطر داشته باشد «ایمان می تواند کوهها را جابجا کند» و سپس اهداف سالیان گذشته پیش خود را بر کاغذی کهنه به جوان نشان داد، که امروز به بهتر شان رسیده بود. و بعد برای قدم زدن به باغ گل سرخ رفتند.

فصل 14: حکایت کشف اسرار باغ گل سرخ
دولتمند گل سرخی چید و به جوان داد: «باید هزاران بار این گل سرخ را بوئیده باشم با این حال هر بار تجربه‌ای تازه بدست آورده دادم. چون آموخته‌ام اکنون و اینجا زندگی می‌کنم نه درگذشته و نه در آینده!
مسئله تمرکز است. این تمرکز، کلید کامیابی در همة زمینه‌های زندگیست.
باید همه چیز را همانگونه که هست ببینی. بیشتر مردم گویی در خوابند، گویی نمی‌بینند ذهنشان از خطاها و شکستهایشان و از ترسهای آینده آکنده است.
گل سرخ مظهر زندگی است، خارهایش نمایانگر راه ترجبه‌اند، ما باید برای فهم زیبایی هستی تاب آوریم» هرچه ذهنت نیرومندتر باشد، مشکلاتت ناچیزتر خواهد نمود این منشأ آرامش درون است. پس تمرکز کن. که یکی از بزرگترین کلیدهای کامیابیست» و سپس به سوی خانه گام برداشتند.
دولتمند و جوان سرمیز شام نشتند.
جوان گفت: «دوست دارم کسب کار را شروع کنم، اما برای آغاز چگونه پول پیدا کنم؟ آه در بساطم نیست، بانکی را نمی‌شناسم که وام بگیرم، وثیقه هم ندارم. صاحب هیچ چیز نیستم. جز یک اتومبیل بی ارزش!»
دولتمند گفت که این را تکرار نکن، مردم اکثراً بیش از انکه بیازمایند، دست می کشند! در اوضاع وشرایط کنونی، برای رسیدن به هدفت، اگر واقعاً بخواهی برای گرفتن وامت چه می کنی؟»
جوان گفت: نظری ندارم.
دولتمند: «حتی اصلاً به خاطرت نمی‌رسد از دولتمندی که تو را تشویق می‌کند پول بگیری؟
جوان بی درنگ گفت: آیا شما 25000 دلار پول به من قرض می دهید؟
دولتمند پول را به جوان داد او از شادمانی لبریز شد.
دولتمند گفتک من این پول را به تو قرض نمی‌دهم بلکه می‌بخشم. روزی تو نیز باید آن را به کس دیگری بدهی،‌سالها پس از اکنون، کسی را خواهید دید که در وضعیت امروز توست. از روی شهود او را خواهی شناخت. باید معادل ارزشی را که امروز از این پول دارد به او بدهی.
پیر مرد بیرون رفت. جوان خود را تنها یافت. سرش آکنده از اندیشه‌ها و دستش سرشار از پولی که دولتمند به او داده بود.

فصل 15: حکایت لحظه‌ای که هریک به راه خود می رود
جوان برای مدتی دراز تنها نماند. مستخدم پایکتی در دست، از راه رسید: پاکت را به دست جوان داد و گفت: «سرورم این پارکت را به منمحول کردند تا به شما بدهم. گفتند باید آن را در خلوت اتاقتان بخوانید. می توانید روزی دیگر را در اینجا بگذرانید. آنگاه باید بروید. این خواسته سرور من است. جوان از او تشکر کرد و بی درنگ به اتاقش رفت. به هر جهت، این بار احتیاطاً در را اندکی باز گذاشت...
پاکت با مومی قرمز به شکل گل رخ مهر شده بود. جوان لبه تخت نشست و به دقت مهر و موم را گشود. از آن رایحه لطیف گل سرخ می‌تراوید. وصیت نامة دولتمند آنی را بیرون کشید. وصیت نامه خارق‌العاده که با دست و باحروف درشت شاهوار نوشته شده بود، گویی نفس می کشید و سرشار از حیات خود بود. نامه دست نوشته زیبای دیگری با جوهر سیاه نیز همراهش بود.
چنین خواند: «اینها آخرین درخواستهای منند. همه کتابهای کتابخانه‌ام را برای تو می‌گذارم. بعضیاً معتقدند که کتابها یکسر بی ارزشند. بر این اعتقادند که خود شان جهان را باز می‌سازند. و چون از دانشی که در کتابها یافت می‌شود بهره‌یی نبرده اند، بدبختانه خطاهای نایکان خود را تکرار می کنند. به این طریق، وقت و ثروت هنگفتی را به هدر می‌دهند.
«
از سوی دیگر، به تله اعتماد به هر آنچه کتابها می گویند نیفت. نگذار آنان که پی شاز تو آمده اند به جای تو بیندیشند. فقط چیزی را نگاه دار که فراسوی گذر زمان است.»
«
از نخستین دیدارمان کوشیده‌ام مرواریدهای فرزانگی را که توانسته‌ام در طول عمر درازم برچینم به تو برسانم. در این مدرکف چند اندیشه را که نمایانگر میراث معنوی من است خواهی یافت. می خوهم آنها ره بدست افرادی هرچه افزونتر برسانی. به مردم درباره رویارویی ما و اسراری که آموخته ای بگو. اگرچه پیش از این کار، خودت باید آنها را بیازمایی. شیوه یی که آزموده نشده و به اثبات نرسیده کاملاً فاقد ارزش است.»
«
در طول شش سال دولتمند خواهی شد. در آن هنگام این آزادی را خواهی داشت که برای تسهیم این میراث با مردم، گامهای لازم را برداری.»
«
اکنون باید بروم گل سرخهانم منتظرند.»
بغض گلوی جوان را فشرد، و لحظه یی در سکوت نشست.
به سوی باغ دوید و دید که دولتمند در نیمه راهی کنار بته گل سرخی دراز کشیده است. دستهای پیر مرد روی سینه اش بود و یک شاخه گل سرخ بدست داشت. چهره اش کاملاً آرام بود.

به امید روزی که حسابهای بانکی همتون ودلتون و زندگیتون سرشار از ثروت و نعمت و پاکی و موفقیت باشه

خلاصه ای خلاصه تر از کتاب

داستان مربوط به جوانی سی و دو ساله است که در یک شرکت تبلیغاتی کار می کند و به شدت از کارش بیزار و دلزده است و به دنبال راهی برای افزایش درآمد خود می باشد.

در همین حین به توصیه عموی بسیار پولدارش که از جوانی ثروت زیادی کسب کرده است به ملاقات یک پیرمرد میلیونر می رود که یک میلیونر و ثروتمند خودساخته است و پیرمرد میلیونر در خلال اتفاقاتی بسیار جالب و غیر منتظره نکاتی را به جوان گوشزد می کند که افراد موفق و ثروتمند با رعایت این نکات همواره در هر شرایطی می توانند به مسیر خود ادامه دهند و به اهداف خود دست یابند. این داستان در پایان یک پرش به آینده و زمانی دارد که جوان داستان به هدفش رسیده است و به ترتیب در کتاب های راه و رسم میلیونر ها و معبد میلیونر ها اثر مارک فیشر که ادامه ی حکایت دولت فرزانگی و به گونه ای جلد های بعدی آن هستند. درس هایی که جوان تا رسیدن به هدف می آموزد با جزئیات بیان شده اند.
پنج نکته از کتاب «حکایت دولت و فرزانگی»

۱- اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی ، باید از عوض کردن اندیشه هایت شروع کنی.

۲- مشکل تا زمانی مشکل است که تو آن را مشکل بدانی. هرچه ذهن نیرومندتر باشد ، مشکلات ناچیزتر خواهد بود.

۳- اشخاصی که صبر می کنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد ، هرگز کاری به انجام نمی رسانند. زمان مطلوب برای عمل همین حالاست.

۴- انسان متوسط از ترس حرف دیگران و یا از دست دادن امنیت ، هرگز جرات نمی کند کاری را که دوست دارد به انجام برساند.

۵- به خاطر بیاور که در اوجی از آسمان ، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است ، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است!!

روزگاری جوانی هوشمند می‌زیست که می خواست دولتمند شود. او به ستاره بخت خود اعتقاد نداشت. آکنده از نومیدهای دیگر دست و دلش به کار نمی‌رفت.در این فکر و رؤیا بود که به کارجدیدی دست بزند و تنگناهای مالی‌اش را یکباره و برای همیشه از بین ببرد.او می‌خواست نویسنده شود تا داستانهایش او را دولتمند و پر آوازه کند، اما جرأت نداشت به کسی بگوید که چه رؤیایی در سر دارد.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی